من خیلی خوشبختم...خیلی ....
با دلیل و مدرک معتبر مثل یه کوه استوار داد میزنم و میگم :
آهای مردم دنیا ...آهای مردم دنیا...
من خوشبختم و از هیچ کسی گله ندارم...
(خیلی بده،جناب داریوش اقبالی یه کم با انصاف تر باشید پلیز)
من خیلی چیزها ی با ارزش دارم ،
چیزهائی که به سادگی بدست نیاوردم و به سادگی هم حاضر
به از دست دادنشون نیستم یه چیزهائی مثل:
سلامتی...من سالمم...خدایا شکرت
پدر و مادر خوب و فداکار و درمعنای واقعی دوست های خوب دارم
خواهرا و برادر گل و صمیمی و دوست داشتنی دارم
دوستای خیلی خیلی خیلی خیلی خوب دارم
کار و همکارای فوق العاده خوب و صادقی دارم
یه سقف، یه سرپناه امن و گرم دارم
یه گوشی موبایل، در واقع یه همراه همیشگی دارم...
یه کامپیوتر که تمام زندگی منو تو خودش save کرده دارم
یه دانشگاه نسبتا خوب با اساتید قابل دارم...
یه دفتر خاطرات که اسمش پنگوئنه دارم
یه آلبوم پر از خاطرات کودکی و مدرسه و دوستام دارم
یه کمد پر از لباس و کیف و کفش دارم...
هنر طنز پردازی و نقاشی و عکاسی دارم
در آخرم به قول میثم یکی از دوستای باحالم
کارت ملی دارم !!!
خدایا ...خدا جونم...آقای خدا....!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با شما هستم جناب خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به من نگاه کن واسه یه لحظه...نگات به صدتا آسمون می ارزه...
( نور به قبرت بباره مهستی )
میخوام فریاد بزنم که همه بشنون...
حتی تو...تو که دیگه نیستی...
و نمیخوام که باشی...
و همیشه به این خوشبختی من حسادت میکردی
میخوام بگم :
خدایاااااا مچکرم
بابت همه چیز...
چیزهائی که صلاح دونستی و دادی
و چیزهائی که صلاح دونستی و ندادی
پ.ن:
۱- حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی آرامشی که
تو اتاقم ،روی تختم ،کنار عروسکام و کتابام دارم رو از دست بدم...
۲-من عاشق مارک ADIDAS با اون سه تا خط سفید نازش هستم
۳- عاشق شدم...یه عاشق دیوانه...عاشق خودم م م م م م
۴- دوست دارم وقتی تلفن ثابت رو برمیدارم بازم خط رو خط بشه و
صداتو بشنوم و مسخرت کنم آخه صدات خیلی خیلی خز بود
۵- از پائیز متنفرم...این هزار دفعه...
۶- دلم میخواد برم...قدم بزنم حتی عشقمم نمیدونست کجا رو میگم
چون هیچ وقت بهش نگفته بودم که میرم اونجا و قدم میزنم...
خوش به حال شاه و فرح حق داشتن که دلشون نمیومد
اونجا رو رها کنن و برن انگار نه انگار که جزئی از تهران خراب شده
است.
۷- آهای کچل... یه کاری میکنم در حسرت آلو بخارا بمونی
۸- یه عالمه چیز میز دارم که بگم اما دیگه حال ندارم که تایپ
کنم...بعدا مینویسم...
چه قدر ایمان خوب است!
چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از
ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند
این به ظاهر دوستان بشر !
دروغ می گویند ، دروغ ،
نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای
صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسیحی،امام قائمی،موعودی در دل
نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش
از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود
را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند
تا در خلأ دم زند؟
پ.ن:
هر سه شنبه دلم میگیرد...
ای کاش میتوانستم به جایگاه سبزش قدم بگذارم
رفتن به جمکران برایم شده رویا....
سر سجاده های سبزتان دعایم کنید تا به رویایم برسم
دیگر طاقت دوری ندارم...
مریض بودم... حال نداشتم...مثل معتادا تمام بدنم درد
میکرد...نمیدونستم چه جوری میخوام برم مهمونی...
فرزانه ام که همه ی کاراشو گذاشته بود و رفته بود...
ساعت 3 رفتم یه دوش گرفتم و بعدش موهامو خشک کردم
واتو مو کشیدم و بعدشم آینه میز توالتم رو آوردم پائین و نشستم رو
زمین و تمام لوازم آرایشم رو چیدم دورم...
دستام میلرزید حتی نمیتونستم خط چشم بکشم...
با هزار مصیبتی که بود آرایش کردم
البته با اینکه مریض بودم و نتونستم خوب به خودم برسم
اما از همه جمع هم خوشگلتربودم و هم خوش تیپ تر
خلاصه لباسامو جمع کردم و آژانس گرفتم و رفتم خونه فرزانه اینا
هنوز هیچ مهمونی نیومده بود و از اونجائی که فرزانه گفته بود سر
ساعت 5 اونجا باشم منم" الوعده وفا" کردم و رفتم...
لباسامو عوض کردم وبه مامان فرزانه کمک کردم و
آهنگ گذاشتم تا رویا اومد...بعدش دونه دونه مهمونا
اومدن و منم با این مریضیم باید ازشون پذیرائی میکردم،
آخه مامان فرزانه دست تنهابود و اگر من و رویا هم کمکش
نمیکردیم بنده خدا نمیتونست تنهائی به مهمونا برسه...
خلاصه عروس و داماد اومدن و کلی هوار و داد و فریاد وسوت
بعدشم اینقدر رقصیدم که انگار نه انگار مریض بودم...
خودمم تعجب کرده بودم ...رقص چاقو کیکشم به عهده من بود ...
و خلاصه کلی با آهنگای مختلف رقصیدیم بخصوص با آهنگ بهنام
" عشق من باش....جون من باش...نزار یه روز این دل رو تنهاش...
ای دیونه دوستت دارم ...نمیتونم از تو چشم بر دارم"
و شام میل کردیم و بعدشم کیک خوردیم و
کادوهاشونو دادیم من یه سکه به فرزانه دادم و
رویا هم یه سکه به شوهر فرزانه داد اما فرزانه گرفتش...
آخر شبم که قاطی شدن کلی رقصیدیم و بعدشم با
عرو س و داماد رفتیم " بام " با اینکه سرد بود اما
کلی الکی الکی خوشیدیم و کلی هم شادباش جمع کردیم...
در کل خوب بود جشن روحیه آدمو عوض میکنه من که تا قبل
اون ساعت داشتم میمردم بعدش کلی انرژی گرفتم...
فرزانه ام خوشگل شده بود...برنز کرده بود با یه آرایش ملوس و
عروسکی...شوهرشم جای برادری خیلی ناز بود...
شب که اومدم خونه تا صبح بیدار بودم آخه پاهام درد میکرد ...
پ.ن:
۱- یکی نیست به این خانومهای محترم بگه آخه عزیز دلم
یا لباس باز نپوش یا اگرم میپوشی از دوربین فرار نکن
۲-به اندازه تموم قطره های بارونی که هر روز میباره
از پائیز متنفرم....
۳- مغرور...خودخواه...لج باز...مرموز...
بی احساس... سرد...نیستم، داری اشتباه میکنی
۴- حال اینکه بخوام با تو سرو کله بزنم رو ندارم
پس لطفا تا قبل اینکه بریم گارانتی درست شووو
هروقت بحث ازدواج به میان می آمد،رنگ از رخسارم میپرید
و لبهایم به سفیدی میزد
این رنگ پریدگی از آن خجالت نبود، از آن ترس بود...
ترس از تنهائی..ترس از جدائی..ترس از زندگی بدون تو...
همیشه فکر میکردم که من زودتر از تو ازدواج خواهم کرد
(زهی خیال باطل)![]()
همیشه از احساسم بهت گفته بودم...
گفته بودم که بهت فکر میکنم...
به زبان ساده گفته بودم که دوستت دارم و مطمئنم که
دوست داشتنم رو ثابت کردم
اما ، تو... هیچ وقت از احساست بهم نگفتی...چرا؟؟؟
میدانم چرا!!!
چون متولد آذر هستی، و آذر یعنی غرور و تو مغروری...
اما حالا که نوبت تو شده، وقت سفید بختی تو فرارسیده،
ترس و دلهره بیشتر از پیش به تمام بدنم رخنه کرده،
هر روز که تو به همسرت نزدیک و نزدیکتر میشوی
من از دوریت بیمار و بیمارتر میشوم...
و خانواده ام از این وضعیت من نگران هستند...
اما این بیماری را با تمام میلم میپذیرم
چون بالاخره شکستی، یه چیز مهمتر از یه بغض
چیزی مثل غرورت را و به زبان آوردی تمام احساست را
اطمینان قلبی دادی که تمام این سالها با خیالات پوچ و واهی
زندگی نکردم واشتباه میپنداشتم که این دوست داشتن یکطرفه ست
به هر حال روزی باید این اتفاق می افتاد،
جدائی بین دستانمان را میگویم...
روز پنچ شنبه با شرکت در مراسم ازدواجت خودم باید
تنهائی را به قلبم دعوت کنم
سخت است ...اما هر وقت به این جمله می اندیشم که :
بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد
آرام میگیرم....
رفیق برایت هزاران بار آرزوی خوشبختی و سفید بختی میکنم ![]()
پ.ن:
1-پنچ شنبه مراسم عقد صمیمی ترین دوستم
فرزانه عزیزم هستش
از این به بعد خیلی خیلی تنها میشم
2- همیشه برام ازدواج = زندان و زندانی شدن
شاید بخاطر تجربه تلخی که دارم
3- تجرد خوبه به خوبی یه زندگی مشترک
دلم یه قابلمه باقالی با گلپر فراوون میخواد
دلم یه لیوان بزرگ ذرت مکزیکی با سس فراوون میخواد
دلم اسنک با آویشن فراوون میخواد
دلم کندی میکس با طعم تند فراوون میخواد
دلم یه کاسه پر تخمه سیاه میخواد
اینارو من نمیخوام
دلم میخواد
همین الانم میخواد بعدا نمیخواد
پ.ن:
من شکمو هستم،آیا؟؟؟
جلو پنجره اتاقم روی لبه سیاه شیروانی که آب باران در
گودالی آن جمع شده دو گنجشک نشسته اند.
یکی از آنها نوک خود را در آب فرو می برد و سرش را بالا میگیرد
و دیگری پهلوی کز کرده خودش را میخورد،من تکان خوردم و
هر دو آنها جیرجیر کردند و پریدند
هوا ابر است
گاهی از پشت لکه های ابر آفتاب رنگ پریده در می آید
ساختمانهای بلند روبه رو همه دودزده و سیاه و غم انگیز
زیر فشار این هوای سنگین و بارانی مانده اند
صدای دور و خفه شهر شنیده میشود
این ورق های بدجنس که با آنها فال میگرفتم
این ورق های دروغگو که مرا گول زدند ،آنجا در کشو میزم است،
خنده دارتر از همه آن است که هنوز با آنها فال میگیرم،
چه میشود کرد؟!!سرنوشت از من پر زورتر است
خوب بود که آدم با همین آزمایشهایی که از زندگی دارد
میتوانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی را از سر نو
اداره بکند!!!
اما کدام زندگی؟!!
آیا در دست من است؟!!چه فایده دارد؟!!
یک قوای کور و ترسناک بر سر ما سوارند
کسانی هستند که یک ستاره شوم سرنوشت آنها را
اداره میکند زیر بارآن خرد میشوند و میخواهند خرد بشوند
دیگر نه آروزیی دارم و نه کینه ای،
آنچه که در من انسانی بود از دست دادم،
گذاشتم که گم بشود.
در زندگانی آدم ،یا فرشته یا انسان یا حیوان باید باشد،
من هیچکدام از آنها نشدم،زندگانیم برای همیشه گم شد.
من خودپسند بدنیا آمدم ،
حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم.
دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم،
با زندگانی گلاویز شوم،کشتی بگیرم.
شماهائی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید،
کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟؟؟
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم ،نه بخشیده شوم
نه چپ برم،نه راست بروم
میخواهم چشمانم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش کنم.
نه،نمیتوانم از سرنوشت خودم بگریزم،این فکرهای دیوانه
این احساسات،این خیال های گذرنده که برایم می آید،
آیا حقیقتی نیست؟
در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر
می آید تا افکار من،گمان میکنم که آزادم ولی جلو
سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم،
افسار من در دست اوست،اوست که مرا به این سو و آن
سو میکشاند،پستی،پستی زندگی که نمیتوانند از
دستش بگریزند،نه میتوانند فریاد بکشند،نه میتوانند نبرد کنند،
زندگی احمق،حالا دیگر نه زندگی میکنم و نه خواب
هستم،نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید،
من با مرگ آشنا و مانوس شده ام.
یگانه دوست من است.
تنها چیزی که از من دلجوئی میکند.
قبرستان منتظر من است،دیگر به مرده ها حسادت
نمیکنم،من هم از دنیای آنها به شمار می آیم،
من هم با آنها هستم،یک زنده به گور...
خسته شدم،چه مزخرفاتی نوشتم!
به خودم میگویم: برو دیوانه،کاغذ و مداد را دور بینداز،
پرت گوئی بس است.
خفه شو و پاره کن. مبادا این مزخرفات بدست کسی
بیفتد،چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟
اما من از کسی رودربایستی ندارم،
به چیزی اهمیت نمی دهم،
به دنیا و مافی هایش میخندم.
هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد،
نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت
کرده ام،
به من میخندند،نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم...
پ.ن:
زندگی با این همه غم نمی ارزد...
گاهی هستی،گاهی نیستی
اما چه خوبه وقتی هستی باشی
وقتی نیستی نباشی
نه اینکه باشی و نباشی
یا نباشی و به اجبار باشی
گاهی خوبی،گاهی بد
اما چه خوبه وقتی خوبی خوب باشی
وقتی بدی بد باشی
نه اینکه خوب باشی و بد
یا بد باشی و به اجبار خوب
گاهی میخوای، گاهی نمیخوای
اما چه خوبه وقتی میخوای بخوای
وقتی نمیخوای نخوای
نه اینکه بخوای و نخوای
یا نخوای و به اجبار بخوای
در کل اجبار خوب نیست
اجبار تو بودن، تو خوبی، تو خواستن...
اجبار یعنی دروغ...
دروغ به ذات،به نفس،به شخصیت انسانیت
پ.ن:
خیر مقدم پائیز دلگیر ...
آدم لجباز همیشه چند قدم از دیگران عقب تره
مراقب باش عقب نمونی عقب مونده
این ساعت من چقدر زود میگذره
چرا؟؟؟
![]()
من:
سارا: ![]()
من:
سارا: 
من:
سارا:![]()
من:
سارا:![]()
من:
سارا:![]()
من:
سارا:
من:
سارا:
من:
سارا:
من:
سارا:
من:
سارا:
من:
سارا:
من:
سارا:![]()
من وسارا:
تو حیاط:
سارا:
من:![]()
سارا:
من:
سارا:
من:![]()
من:
سارا:
سارا و من:![]()
من:
سارا:
من وسارا:![]()
من و سارا:

من وسارا:

من و سارا:

من:
سارا:![]()
من وسارا: ![]()
من:
سارا:![]()
من:
سارا:![]()
من:
سارا:
من:
من و سارا:
من وسارا:
![]()
پ.ن:
سعی میکنم که آروم باشم...
روزها و ساعات و دقایق از پس هم میگذرن
چه بخوای ، چه نخوای
پس تنها راه اینه که باهاشون راه بیای
نه غزه ، نه لبنان
جانم فدای ایران
جمعه تولد دوست عزیزم پریسا هستش
پریسا جان تولدت مبارک گلم
امروز روز تولدته
تف به ذات کثیفت
تف به غیرت نداشتت
تف به اون صورتت
تف به همه ی آدمای دو رو
خیلی کثیفی ...فقط همین
دعا میکنم که خدا به راه راست هدایتت کنه
خدایا ....
مثل آتیش دارم میسوزم
کاری از دستم بر نمیاد
فقط بهم صبر و تحمل بده
تا دست به کاری نزنم که پشیمون شم
خدایا...ممنونم که منو دیدی
همین که تنبیهم کردی یعنی که منو می بینی
خدایا ...ممنونم که اینقدر دوستم داری
خدایا...
به خاطر اینکه در پناه خودت نگهم داشتی
سپاسگزارم و هزاران بار شکرت میکنم
پ.ن:
رفیق خیلی با مرامی
میدونی با خودتم
اگه تو نبودی شاید من نمیتونستم بشناسمش
رفیق نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم
فقط دعا میکنم که هرچی میخوای خدا بهت بده
امیدوارم بتونم خوبیهاتو جبران کنم
خیلی بامرامی
امروز میخوام یه سریال ایرانی رو نقد کنم
آخه مثلا کارگردانی و فیلم سازی خوندم
و الان به عنوان یک فیلم ساز کوچک
سینمای جوان ایران به حساب میام...
میخوام ازاون فیلم پر ببیننده بگم،اسمش چی بود؟
سرکاران؟!!نه بابا این نبود که،زیر سیگاران؟!!
ای بابا اینم نبود آهان یادم اومد"رستگاران"
آخه آقای محترم(سیروس مقدم) شما که
نمیتونی از پس یه فیلم بربیای کی گفته که
واسه ملت غیور ایرونی سریال بسازی؟
اون از فیلم نرگس اینم از این
آخه ایها الناس کی میگه این سریال قشنگ بود؟
آخه چرا باید قشنگ باشه؟؟؟
اینقدر بدم میاد مردم رو احمق فرض میکنن
(بلا نسبت)
مردیکه میگه طبق آمار 92% رضایت کامل رو
از مجموعه رستگاران داشتن شاید 92% مردم
اون سریال رو میدیدن"مثل من"اما دلیل نداره که
رضایت کامل داشته باشن
آقای کارگردان خوبه که یه کم به دور و ورت
و فصلهایی که توش پلان میگیری دقت میکردی.
حالا من یکی از اون پلانها رو میگم
امیدوارم که یادتون بیاد...
خجسته داخل خانه ی مجردی دختران(سارا و پونه)
درحال دعوا کردن باپونه است که چرادزدی میکنه
دوربین ازبالای سرخجسته درحالیکه فصل تابستان
هست وپنکه سقفی روشنه و درحال چرخیدن
و تصویربردار از بالا هم چرخش پنکه هم چرخیدن
خجسته دور سارا و پونه رو فیلم برداری میکند
ناگهان تلفن به صدا درمیاد و خجسته با استرس
و باشتاب باید خودشو به کلانتری برسونه
داخل خیابان:بک گراند(درختان بلندقامت بابرگهای سبز)
و خجسته شتابان در حال عبوراز آن خیابان که
ناگهان باد میوزد و برگهای زرد پائیزی به سر و
صورت خجسته میخورند
آخه جناب آقای مقدم نه به اون پنکه سقفی
که با شتاب میچرخه نه به اون درختای سر سبز
و نه به اون برگهای زرد پاییزی
چرا مردم رو احمق فرض میکنی؟
چرا فکر میکنی که مردم واسشون مهم نیست؟
چرا و چرا وچرا...
بعدشم میگن که قصه داستان جدید بود
و با بقیه قصه ها فرق میکرد و کلیشه ای نبود
کجای اون قصه فرق میکرد؟
فیلم نرگس رو دیدین؟
حالا من از فرقش واستون میگم:
خجسته که همون نرگس بود
پونه که همون نسرین بود
شایسته که همون شوکت بود
منظورم نقشهاشون هستش
خارجی ها سریال میسازن ماهم سریال میسازیم
کره سریال ساخته" افسانه جومونگ "
که یه سریال جهانی شده
اون طرف یه سریال معمولی واسه سرگرمی
مردمشون ساختن" هشدار برای کبری 11"
اینقدر با هیجان که آدم رو میخکوب میکنه
اون طرف چندسال پیش سریال"محمدرسول الله"
ساختن که هنوزم که هنوزه تی وی پخشش میکنه
اون طرف یه کشور کوچیک سریال ساخته
"کلید اسرار"بیا و ببین که چطورواقعیتارونشون میده
ایرانی هام سریال ساختن
"رستگاران" ،"نرگس"،" اغما"،"شکرانه"
این همه سریال قشنگ ساختن،بازم اسم ببرم؟
کافی نیست اینایی که گفتم؟؟؟
البته میدونم که الان میگی" یوسف پیغمبر"،
آره قبول دارم که یکی ازبهترین سریالهای ایرانی بود
نمیگم همه ی سریالهای ایرانی بد هستن
استثنا هم داره مثل " یوسف پیغمبر"
بنده خدا اون بدل کار ایرانی "مرحوم پیمان ابدی"
چند سال خارج از ایران زندگی کردهیچیش نشد
تا پاشو گذاشت ایران اینقدر که حساب و
کتاب و بررسی ایرانی ها دقیقه بنده خدا با
اتوبوس با هم جان به جان تسلیم آفرین شدن...
البته ناگفته نماند،تصویربرداری و آهنگسازی
سریال رستگاران فوق العاده بود
بخصوص تصویربرداریش،ازگوشه هایی فیلم گرفته
بودکه تا بحال تو هیچ فیلم ایرانی ندیده بودم
اینایی که نوشتم از دید یه فیلم ساز (خودم)بود
شاید خیلی هاتون اصلا به اینائی که گفتم
تا بحال فکر هم نکرده بودین
دید با دید فرق میکنه،دید باید هنری باشه
یاد پشت صحنه فیلمی افتادم که توش
منشی صحنه بودم
تو زمستون دستم یخ زده میزد
تا آخر شب داشتم با نقش اول فیلم که
یه پسر بچه ده دوازده ساله بود تمرین میکردم
چه مصیبتی کشیدیم تو اون سرما
اون فیلم رو واسه جشنواره فیلم های کوتاه
ساختیم که به لطف خدا جایزه هم گرفت
ناگفته نماندکه این دوره ی فیلم سازی که گذروندم
هم عکاسی بود،هم فیلمبرداری،
هم فیلم نامه نویسی هم هنرهای تجسمی
و درآخر هم که کارگردانی بود
خواستم یه کم از خودم تعریف کنم
پ.ن:
روز سینما مبارک...
رئیس انجمن سینما جوان پسر عمومه
چه حالی میده آدم یه پارتی کته کلفت
داشته باشه


