اول نوشت:
من هنوز نفهميدم
به راستي چه رازي است در پس رگبرگ بيشمار يك درخت؟ ![]()
![]()
![]()
يك سال از زمان دوستي ما ميگذشت
با وجود اينكه تو يه شهر زير يه سقف آسمون با هم زندگي ميكرديم
اما نتونستيم به ديدن هم بريم
روز جمعه كه تنها از دانشگاه بر ميگشتم بهم زنگ زد و دعوتم كرد به خونش
اول نميخواستم قبول كنم آخه ميخواستم با يه برنامه قبلي برم پيشش...
اما از اونجائي كه من هم مشتاق ديدن خودش و پسر كوچولوش بودم
قبول كردم
با وجود اينكه تا بحال نديده بودمش و ازش تو ذهنم يه چيز ديگه ساخته بودم
اما انگار خيلي وقت بود كه ميشناختمش...
ارنيا كوچولوي توپولوي ما هم كه انگار تا بحال آدم نديده
اينقدر لوس گريه ميكرد كه دوست داشتم اون لحظه بخورمش
گپ زدن با يكي كه حرفتو ميفهمه و مثل خودت فكر ميكنه
خيلي شيرينه...
سميراي عزيزم از اينكه دوست خوبي مثل تو رو دارم واقعا خوشحالم
اميدوارم بتونم برات دوست خوبي باشم
![]()
روز جمعه با استاد و بچه ها قرار گذاشتيم كه بريم نمايشگاه الكامپ
۹صبح روز شنبه همگي سوار تاكسي تجريش شديم و عازم نمايشگاه
ساعت ۱۱ هم استاد به جمعمون پيوست
استاد صهبا و برادراش و پدرش رو تقريبا همه تو نمايشگاه ميشناختن
و باعث افتخار ما بود كه كنارش قدم بزنيم و از اطلاعاتش استفاده كنيم
واقعا نمايشگاه خوبي بود اما نسبت به پارسال يه كمي ضعيف تر بود
بعد از ناهار استاد صهبا خداحافظي كردن و رفتن و ما هم به يه غرفه ديگه
سر زديم و تصميم به برگشت گرفتيم
تو راه درب خروجي نمايشگاه تا ايستگاه تاكسي ها بوديم كه استاد كنارمون ظاهر شد
و با ما همراه شد و راه برگشت براي ما فرصتي بود كه از حضور استاد بيشتر استفاده كنيم
تا رسيديم همه بچه ها جدا شدن و من موندم و استاد
تا ايستگاه تاكسي هاي خونه منو همراهي كرد
و من از تعجب داشتم ميتركيدم كه چرا استاد اصرار داره كه با من همراه بشه
اما بعد متوجه شدم كه درك و فهم و شعور استاد خيلي بالاتر از اين حرفاست
وظيفه خودش دونسته كه منو همراهي كنه تا با خيال راحت برگرده خونه...
استاد از اينكه دعوت ما رو پذيرفتيد واقعا ممنونم
اميدوارم كه بتونيم جبران كنيم...
![]()
![]()
الان نوشت: هوا بسي سرد است...![]()
من چه گویم
که ،باد
من چه گویم
که بود
من چه هستم کنون
جز خط فاصله ای
بین آنچه باد و بود
![]()
با تو حکایتی دگر.... این دل ما به سر کند....
شب سیاه قصه را ...هوای تو سحر کند.....
باور ما نمیشود... در سر ما نمیرود....
از گذر سینه ما ... یار دگر گذر کند....
شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام....
کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم....
مقصد و مقصودم توئی.... عشقم و معبودم توئی
از تو حذر نمیکنم سایه مگر سفر کند
چاره کار ما توئی... یاور و یار ما توئی...
توبه نمیکند اثر مرگ مگر اثر کند
![]()
یهو الکی دلم گرفت
ای کاش پائیز لعنتی زودتر تموم شه
پنج شنبه ۵/۹/۸۸ روز تولد بهترین و مهربانترین دوستمه
اما یاد آور خاطره ای تلخ هم هست
هر وقت که میخوام فراموشش کنم سر و کله پائیز پیدا میشه
پست آذر سال گذشتمو رو یادتون هست؟؟؟
هیچکی تو این دوره زمونه یادش نمیاد شام چی خورده
منم چه توقع هائی دارمااااااا...
مهدی تو که یادته؟؟؟
خرابکاری با آب هندونه رو میگم...
با گذشت این همه مدت جز این کلمه چیزی ندارم که بگم:
خدایا شکرت...
مامان گلم تو رو خدا منو ببخش که قدرتو خوب نمیدونم
ببخش که گاهی عصبی میشم
ببخش که گاهی سر به سرت میزارم
ببخش که گاهی بچه میشم
ببخش که گاهی بزرگتر از اونی که هستم میشم
مامان گلم دوستت دارم
پ.ن:
۱- فرزانه عزیزم تولدت مبارک...![]()
۲- جناب آقای باری تعالی !!!
این پائیز کی میخواد به اتمام برسد؟ ![]()
۳-دیشب بجای اینکه برم ذرت مکزیکی و اسنک و کندی میکس
بخرم و بخورم رفتم کتاب خریدم...![]()
۴- ماشین خریده...زنگ زد که هر وقت خواست بره قاتی
باقالیا میاد دنبالم ![]()
۵- پسر عمو جان محترم یه کاره بعد از این همه مدت
زنگ زده که ۱۱۰ هزار تومن پول موبایلم اومده میخواستم
بگم اون موقعی که من هر دوره ۲۵۰ هزار تومن میبردم میریختم
تو حلقوم مخابرات کجا بودی؟؟؟ ولی نگفتم اما یه چیز بهتر بهش
پروندم، گفتم : "هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه"![]()
۶- کچل دوستت دارم...
اول کوچه گفتم
مسافر اقلیم عشق با احتمال و اشتباه
به آخر نمی رسد
قبل از رسیدن به بن بست ای کاش ها برگرد
اندیشناک و آشفته...
آمدی
به بیراهه ی بعید باد و بید که رسیدی
به دامن بهانه آویختی
های...
مسافر نیمه راه حیرت
سحر قلعه سنگباران شدی
تصویر تو در آینه شکست...
پ.ن:
۱- سالگرد ازدواجتون مبارک...![]()
۲- خوب خیالم راحت شد
(یلداو بهزاد)، (روشنک و رامین)،(فرهاد و مهتاب)
(لیلا و سپهر) رفتن سر خونه زندگیشون...![]()
۳- فردا میخوایم بریم ویلای یکی از بچه ها تو
فشم بخور و بزن و برقص و بکوب ![]()
۴- جمعه با دوستام میرم کنسرت محسن یگانه
جاتونو خالی میکنم
۵- خیلی باد میاد...میترسم![]()
به قول پریسا:
هیچ توجیهی برای "خیانت" وجود ندارد...
"خیانت" یک واژه آشنا و مانوس و دلهر آور...
واژه ای که زنان و مردان سالهای دور است که با آن گلاویزند
گاهی واژه پشت آنها را به خاک میزند
گاهی هم آنها...
"خیانت" واژه ای که مرا به آن متهم کردند
"خیانت" واژه ای که اکنون من تو را به آن متهم میکنم
فکر میکنید "خیانت" چه قیافه ای دارد؟!!
شاخ دارد؟؟؟ یا دم؟؟
اما،نه...
ساده تر از آن است که در افکار من و شما میگنجد
"خیانت" نه شاخ دارد و نه دم
"خیانت" هیچ چیز ندارد
حتی وجدان
"خیانت" از پای بوته بدنیا آمده است
"خیانت" فقط یک چیز دارد
آن هم هوس است ...
هوس...
گلایه نوشت:
باورم نمیشه که خیانت کرده باشی
من خیلی بهت وابسته شده بودم
ای کاش همش دروغ باشه
من خیلی خوشبختم...خیلی ....
با دلیل و مدرک معتبر مثل یه کوه استوار داد میزنم و میگم :
آهای مردم دنیا ...آهای مردم دنیا...
من خوشبختم و از هیچ کسی گله ندارم...
(خیلی بده،جناب داریوش اقبالی یه کم با انصاف تر باشید پلیز)
من خیلی چیزها ی با ارزش دارم ،
چیزهائی که به سادگی بدست نیاوردم و به سادگی هم حاضر
به از دست دادنشون نیستم یه چیزهائی مثل:
سلامتی...من سالمم...خدایا شکرت
پدر و مادر خوب و فداکار و درمعنای واقعی دوست های خوب دارم
خواهرا و برادر گل و صمیمی و دوست داشتنی دارم
دوستای خیلی خیلی خیلی خیلی خوب دارم
کار و همکارای فوق العاده خوب و صادقی دارم
یه سقف، یه سرپناه امن و گرم دارم
یه گوشی موبایل، در واقع یه همراه همیشگی دارم...
یه کامپیوتر که تمام زندگی منو تو خودش save کرده دارم
یه دانشگاه نسبتا خوب با اساتید قابل دارم...
یه دفتر خاطرات که اسمش پنگوئنه دارم
یه آلبوم پر از خاطرات کودکی و مدرسه و دوستام دارم
یه کمد پر از لباس و کیف و کفش دارم...
هنر طنز پردازی و نقاشی و عکاسی دارم
در آخرم به قول میثم یکی از دوستای باحالم
کارت ملی دارم !!!
خدایا ...خدا جونم...آقای خدا....!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با شما هستم جناب خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به من نگاه کن واسه یه لحظه...نگات به صدتا آسمون می ارزه...
( نور به قبرت بباره مهستی )
میخوام فریاد بزنم که همه بشنون...
حتی تو...تو که دیگه نیستی...
و نمیخوام که باشی...
و همیشه به این خوشبختی من حسادت میکردی
میخوام بگم :
خدایاااااا مچکرم
بابت همه چیز...
چیزهائی که صلاح دونستی و دادی
و چیزهائی که صلاح دونستی و ندادی
پ.ن:
۱- حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی آرامشی که
تو اتاقم ،روی تختم ،کنار عروسکام و کتابام دارم رو از دست بدم...
۲-من عاشق مارک ADIDAS با اون سه تا خط سفید نازش هستم
۳- عاشق شدم...یه عاشق دیوانه...عاشق خودم م م م م م
۴- دوست دارم وقتی تلفن ثابت رو برمیدارم بازم خط رو خط بشه و
صداتو بشنوم و مسخرت کنم آخه صدات خیلی خیلی خز بود
۵- از پائیز متنفرم...این هزار دفعه...
۶- دلم میخواد برم...قدم بزنم حتی عشقمم نمیدونست کجا رو میگم
چون هیچ وقت بهش نگفته بودم که میرم اونجا و قدم میزنم...
خوش به حال شاه و فرح حق داشتن که دلشون نمیومد
اونجا رو رها کنن و برن انگار نه انگار که جزئی از تهران خراب شده
است.
۷- آهای کچل... یه کاری میکنم در حسرت آلو بخارا بمونی
۸- یه عالمه چیز میز دارم که بگم اما دیگه حال ندارم که تایپ
کنم...بعدا مینویسم...
چه قدر ایمان خوب است!
چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از
ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند
این به ظاهر دوستان بشر !
دروغ می گویند ، دروغ ،
نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای
صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسیحی،امام قائمی،موعودی در دل
نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش
از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود
را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند
تا در خلأ دم زند؟
پ.ن:
هر سه شنبه دلم میگیرد...
ای کاش میتوانستم به جایگاه سبزش قدم بگذارم
رفتن به جمکران برایم شده رویا....
سر سجاده های سبزتان دعایم کنید تا به رویایم برسم
دیگر طاقت دوری ندارم...
مریض بودم... حال نداشتم...مثل معتادا تمام بدنم درد
میکرد...نمیدونستم چه جوری میخوام برم مهمونی...
فرزانه ام که همه ی کاراشو گذاشته بود و رفته بود...
ساعت 3 رفتم یه دوش گرفتم و بعدش موهامو خشک کردم
واتو مو کشیدم و بعدشم آینه میز توالتم رو آوردم پائین و نشستم رو
زمین و تمام لوازم آرایشم رو چیدم دورم...
دستام میلرزید حتی نمیتونستم خط چشم بکشم...
با هزار مصیبتی که بود آرایش کردم
البته با اینکه مریض بودم و نتونستم خوب به خودم برسم
اما از همه جمع هم خوشگلتربودم و هم خوش تیپ تر
خلاصه لباسامو جمع کردم و آژانس گرفتم و رفتم خونه فرزانه اینا
هنوز هیچ مهمونی نیومده بود و از اونجائی که فرزانه گفته بود سر
ساعت 5 اونجا باشم منم" الوعده وفا" کردم و رفتم...
لباسامو عوض کردم وبه مامان فرزانه کمک کردم و
آهنگ گذاشتم تا رویا اومد...بعدش دونه دونه مهمونا
اومدن و منم با این مریضیم باید ازشون پذیرائی میکردم،
آخه مامان فرزانه دست تنهابود و اگر من و رویا هم کمکش
نمیکردیم بنده خدا نمیتونست تنهائی به مهمونا برسه...
خلاصه عروس و داماد اومدن و کلی هوار و داد و فریاد وسوت
بعدشم اینقدر رقصیدم که انگار نه انگار مریض بودم...
خودمم تعجب کرده بودم ...رقص چاقو کیکشم به عهده من بود ...
و خلاصه کلی با آهنگای مختلف رقصیدیم بخصوص با آهنگ بهنام
" عشق من باش....جون من باش...نزار یه روز این دل رو تنهاش...
ای دیونه دوستت دارم ...نمیتونم از تو چشم بر دارم"
و شام میل کردیم و بعدشم کیک خوردیم و
کادوهاشونو دادیم من یه سکه به فرزانه دادم و
رویا هم یه سکه به شوهر فرزانه داد اما فرزانه گرفتش...
آخر شبم که قاطی شدن کلی رقصیدیم و بعدشم با
عرو س و داماد رفتیم " بام " با اینکه سرد بود اما
کلی الکی الکی خوشیدیم و کلی هم شادباش جمع کردیم...
در کل خوب بود جشن روحیه آدمو عوض میکنه من که تا قبل
اون ساعت داشتم میمردم بعدش کلی انرژی گرفتم...
فرزانه ام خوشگل شده بود...برنز کرده بود با یه آرایش ملوس و
عروسکی...شوهرشم جای برادری خیلی ناز بود...
شب که اومدم خونه تا صبح بیدار بودم آخه پاهام درد میکرد ...
پ.ن:
۱- یکی نیست به این خانومهای محترم بگه آخه عزیز دلم
یا لباس باز نپوش یا اگرم میپوشی از دوربین فرار نکن
۲-به اندازه تموم قطره های بارونی که هر روز میباره
از پائیز متنفرم....
۳- مغرور...خودخواه...لج باز...مرموز...
بی احساس... سرد...نیستم، داری اشتباه میکنی
۴- حال اینکه بخوام با تو سرو کله بزنم رو ندارم
پس لطفا تا قبل اینکه بریم گارانتی درست شووو
هروقت بحث ازدواج به میان می آمد،رنگ از رخسارم میپرید
و لبهایم به سفیدی میزد
این رنگ پریدگی از آن خجالت نبود، از آن ترس بود...
ترس از تنهائی..ترس از جدائی..ترس از زندگی بدون تو...
همیشه فکر میکردم که من زودتر از تو ازدواج خواهم کرد
(زهی خیال باطل)![]()
همیشه از احساسم بهت گفته بودم...
گفته بودم که بهت فکر میکنم...
به زبان ساده گفته بودم که دوستت دارم و مطمئنم که
دوست داشتنم رو ثابت کردم
اما ، تو... هیچ وقت از احساست بهم نگفتی...چرا؟؟؟
میدانم چرا!!!
چون متولد آذر هستی، و آذر یعنی غرور و تو مغروری...
اما حالا که نوبت تو شده، وقت سفید بختی تو فرارسیده،
ترس و دلهره بیشتر از پیش به تمام بدنم رخنه کرده،
هر روز که تو به همسرت نزدیک و نزدیکتر میشوی
من از دوریت بیمار و بیمارتر میشوم...
و خانواده ام از این وضعیت من نگران هستند...
اما این بیماری را با تمام میلم میپذیرم
چون بالاخره شکستی، یه چیز مهمتر از یه بغض
چیزی مثل غرورت را و به زبان آوردی تمام احساست را
اطمینان قلبی دادی که تمام این سالها با خیالات پوچ و واهی
زندگی نکردم واشتباه میپنداشتم که این دوست داشتن یکطرفه ست
به هر حال روزی باید این اتفاق می افتاد،
جدائی بین دستانمان را میگویم...
روز پنچ شنبه با شرکت در مراسم ازدواجت خودم باید
تنهائی را به قلبم دعوت کنم
سخت است ...اما هر وقت به این جمله می اندیشم که :
بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد
آرام میگیرم....
رفیق برایت هزاران بار آرزوی خوشبختی و سفید بختی میکنم ![]()
پ.ن:
1-پنچ شنبه مراسم عقد صمیمی ترین دوستم
فرزانه عزیزم هستش
از این به بعد خیلی خیلی تنها میشم
2- همیشه برام ازدواج = زندان و زندانی شدن
شاید بخاطر تجربه تلخی که دارم
3- تجرد خوبه به خوبی یه زندگی مشترک
دلم یه قابلمه باقالی با گلپر فراوون میخواد
دلم یه لیوان بزرگ ذرت مکزیکی با سس فراوون میخواد
دلم اسنک با آویشن فراوون میخواد
دلم کندی میکس با طعم تند فراوون میخواد
دلم یه کاسه پر تخمه سیاه میخواد
اینارو من نمیخوام
دلم میخواد
همین الانم میخواد بعدا نمیخواد
پ.ن:
من شکمو هستم،آیا؟؟؟
جلو پنجره اتاقم روی لبه سیاه شیروانی که آب باران در
گودالی آن جمع شده دو گنجشک نشسته اند.
یکی از آنها نوک خود را در آب فرو می برد و سرش را بالا میگیرد
و دیگری پهلوی کز کرده خودش را میخورد،من تکان خوردم و
هر دو آنها جیرجیر کردند و پریدند
هوا ابر است
گاهی از پشت لکه های ابر آفتاب رنگ پریده در می آید
ساختمانهای بلند روبه رو همه دودزده و سیاه و غم انگیز
زیر فشار این هوای سنگین و بارانی مانده اند
صدای دور و خفه شهر شنیده میشود
این ورق های بدجنس که با آنها فال میگرفتم
این ورق های دروغگو که مرا گول زدند ،آنجا در کشو میزم است،
خنده دارتر از همه آن است که هنوز با آنها فال میگیرم،
چه میشود کرد؟!!سرنوشت از من پر زورتر است
خوب بود که آدم با همین آزمایشهایی که از زندگی دارد
میتوانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی را از سر نو
اداره بکند!!!
اما کدام زندگی؟!!
آیا در دست من است؟!!چه فایده دارد؟!!
یک قوای کور و ترسناک بر سر ما سوارند
کسانی هستند که یک ستاره شوم سرنوشت آنها را
اداره میکند زیر بارآن خرد میشوند و میخواهند خرد بشوند
دیگر نه آروزیی دارم و نه کینه ای،
آنچه که در من انسانی بود از دست دادم،
گذاشتم که گم بشود.
در زندگانی آدم ،یا فرشته یا انسان یا حیوان باید باشد،
من هیچکدام از آنها نشدم،زندگانیم برای همیشه گم شد.
من خودپسند بدنیا آمدم ،
حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم.
دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم،
با زندگانی گلاویز شوم،کشتی بگیرم.
شماهائی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید،
کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟؟؟
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم ،نه بخشیده شوم
نه چپ برم،نه راست بروم
میخواهم چشمانم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش کنم.
نه،نمیتوانم از سرنوشت خودم بگریزم،این فکرهای دیوانه
این احساسات،این خیال های گذرنده که برایم می آید،
آیا حقیقتی نیست؟
در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر
می آید تا افکار من،گمان میکنم که آزادم ولی جلو
سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم،
افسار من در دست اوست،اوست که مرا به این سو و آن
سو میکشاند،پستی،پستی زندگی که نمیتوانند از
دستش بگریزند،نه میتوانند فریاد بکشند،نه میتوانند نبرد کنند،
زندگی احمق،حالا دیگر نه زندگی میکنم و نه خواب
هستم،نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید،
من با مرگ آشنا و مانوس شده ام.
یگانه دوست من است.
تنها چیزی که از من دلجوئی میکند.
قبرستان منتظر من است،دیگر به مرده ها حسادت
نمیکنم،من هم از دنیای آنها به شمار می آیم،
من هم با آنها هستم،یک زنده به گور...
خسته شدم،چه مزخرفاتی نوشتم!
به خودم میگویم: برو دیوانه،کاغذ و مداد را دور بینداز،
پرت گوئی بس است.
خفه شو و پاره کن. مبادا این مزخرفات بدست کسی
بیفتد،چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟
اما من از کسی رودربایستی ندارم،
به چیزی اهمیت نمی دهم،
به دنیا و مافی هایش میخندم.
هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد،
نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت
کرده ام،
به من میخندند،نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم...
پ.ن:
زندگی با این همه غم نمی ارزد...


